- هیشکی...این محرم و صفر است که گُل فرشی ها را ویران کرده است!
- چرا نمیای تو قطار پس؟
- دیگه روم نمیشه. دیگه ازم بر نمیاد. من عسل خورده ام انگار. نمیتونم به آب قندِ بی مزه دلخوش بشم.
- حالا میخوای چیکار کنی؟
- میشینم و دست به دعا میشم تا نوزادی بدنیا بیاد توی بیمارستان همین نزدیکییای مترو؛ تولد خانومای مامورای قطار باشه؛ پسرا با نامزداشون توی مترو قطار بذارن و دیر برسن به قرارهاشون و مجبور به عذرخواهی بشن، پیرمردا یاد جوونیشون کنن و دلشون هوای نرگس شیراز کنه... آدمها می تونن بهونه زیادی برای گُل خریدن داشته باشن. اصلن خود تو! نمیخوای بعنوان جایزه یک روز کار سخت برای خودت گُل بخری؟
بابایی...دلم تنگ شده برات................................
چند روز پیش نسرین دیگه جواب سلامم رو هم نداد. فک میکنه خودمو میگیرم و اونم متقابل عمل می کنه. اونقدر غصه دارم کرده این کارش که نگو. دلم میخواد توی واگن که وارد میشم دوستام بهم لبخند بزنن اما یا خسته ان یا ازم دلخور. اون روز با طعنه به یه دوستِ دیگه مون گفت: خوبه که آدم یادش نره چی بوده و کی بوده و حالا به کجا رسیده. مگه من به جایی رسیده ام اصلاً؟ یه اتاقک کوچیک که فقط دلِ صاحبش دریایی بوده و سپرده اش به من. مگه مردم چقدر گل میخرن؟ صاحب کارم یه روزی بهم گفت اگه کاردستی هم انجام میدی بیار بذار برای فروش. کاردستی! ببه بافتنی هام و گلدوزی هام و خیاطی هام بگم کاردستی؟ یاد اریگامی هایی که توی مدرسه بعنوان کاردستی درست میکردیم افتادم. حالا با کاغذ و چسب و روبان یه چیزایی میسازم که دکّه ی این بنده خدا همش ضرر نباشه. دلم میخواد برای نسرین هم درست کنم تا باهام آشتی کنه. قهر خوب نیست، آدمو دلتنگ تر میکنه. راستی یه کم که بیکار باشم پروین اعتصامی می خونم. این شعرش رو تقریباً حفظ شده ام بس که خونده ام . خیلی قشنگه شعرهای این بانو.
سحرگه غنچه ای در طرف گلزار / ز نخوت بر گُلی خندید بسیار
که ای پژمرده روز کامرانی است/ بهار و باغ را فصل جوانی است
نشاید در چمن دلتنگ بودن/ بدین رنگ و صفا بی رنگ بودن...
اگر ما هر دو را یک باغبان کِشت/ چرا گشتیم ما زیبا شما زشت؟
بیفرزو از فروغ خود چمن را/ مکاه ای دوست قدر خویشتن را
بگفتا هیچ گُل در طرف بستان/ نماند جاودان شاداب و خندان
مرا هم بود روزی رنگ و بوئی/ صفایی جلوه ای پاکیزه روئی
سپهر این باغ بس کرده است یغما/ من امروزم بدین خواری تو فردا...
مزن بیهوده چندین طعنه ما را/ ببند ار زیرکی دستِ قضا را
چو خواهد چرخ یغماگر زبونت/ کند باد حوادث واژگونت...
از این پژمردگی ما را غمی نیست/ که گُل را زندگانی جز دمی نیست.
البته که مجبورم به خاطر حساسیت بهاری صُب به صُب آنتی هیستامین بخورم و یه کم گیج بزنم اما بازم می ارزه!
کارم چی شد؟ هیچی! تا من باشم و یادم باشه دور آگهی های ظاهر آراسته و روابط عمومی عالی رو خط بکشم!
برام دعا کنین...
از همتون ممنونم
راستی این کامنت یکی از دوستان این وبلاگه. دوست دارم نظرتون رو براشون بنویسین. من این روزا زیادوقت ندارم بیام و بنویسم. شاید شما بتونین کمکش کنین:
سلام عزیزم. عجب قلم قشنگی داری. به یادت می آرم نویسنده هایی مثل کارور رو. اما اگر لطف کنی و از طریق ایمیل با من تماس بگیری بسیار ممنون می شم. من دانشجوی ارشد ادبیات نمایشی ام و برای واحد گزارش نویسی موضوع دستفروشی در مترو رو انتخاب کردم. دوست داشتم با هم از طریق ایمیل گپی می زدیم. این گزارش راجع به اینه که چرا مدادچشم چرا خودکار و مداد نه؟ چرا کرم پودر روشن کننده چرا دفتر چهل برگ نه؟ متوجهی؟ من مترو رو با همین حالتش می خوام. ولی چرا کالاهای فرهنگی نیستند؟ چرا مردم ما نیازهای مادی دارن؟ ممنون می شم بهم سری بزنی. موفق باشی. که هستی.
۲. فلاسک مریم دستمه و دارم برای خودم چای میریزم. قطارها پُر ِ پُر میان و جا برای ما و ساک دستی هامون نیست. دو تایی تنگِ دلِ هم نشستیم تا جورابا و کفشامون خشک بشه: کاش توی هوای به این ماهی یه جفت کفش خوب داشتیم و میزدیم بیرون تا زیر بارون تر بشیم.
۳. سر چهار راه وایساده. دنبال یه کیسه پلاستیکی میگرده تا روی سرش بذاره و تر نشه؛ گلهای توی دستش اما حسابی تر و تازه ان.
توی یه جمعه بازار برای خودم یه غرفه ی کوچولو دست و پا کرده ام. برای یه روز پنج تومن میدم به کسایی که اونجا رو اداره میکنن و سعی میکنم در طول هفته بیشتر ببافم تا درآمد روز جمعه ام خوب باشه. به امید روزی کهخ یه مغازه داشته باشم برای خودم![]()
- باشه، ولی بازم خوش به حالِ شما زنا. از صبح تا ظهر می دونی چقدر می تونستم در بیارم. عِب نداره. به خاطر سارا.
مامان بزرگشون شده ام بس که نصیحتشون میکنم این بچه ها رو.
خدایا! تو هم شاعری بلدی آیا؟!
از تبلیغ یه دئورانت روی دیوار قطار
دیروزی من میخواستم توی ایستگاه امام سوار قطار بشم که طبق معمول موقع پیاده شدن از قطار خانوما شروع به هُل دادن کردن و پای یه بچه ی دو سه ساله افتاد توی فاصله بین قطار و سکو. بچه و مامانش با هم جیغ می کشیدن و چون یه جورایی قیافه شون شبیه کولی ها و آدما فقیر بود کسی بهشون محل نمیداد. زودی بچه رو بغل کردم و بردم روی صندلی و پاش رو نگاه کردم و به مامانش گفتم که چیزیش نشده. بچه گریه میکرد و پاش رو نشون میداد که فهمیدم دمپاییش افتاده. به مامانه گفتم بشینن تا برم به مامورا بگم یکی رو بفرستن دمپایی رو در بیاره. وسایلم رو هم پیششون گذاشتم.
بالا که رسیدم مامور بداخاقه بود و انگار که منتظر فرصت باشه میخواست تلافی همه ی ناراحتی هاش رو دربیاره اما تا ماجرا رو نفس نفس زنان تعریف ردم بی خیال کینه اش شد و یکی از پرسنل خدمات رو از بلندگو به سکوی صادقیه صدا کرد. بعد هم با مهربونی پرسید بچه که طوریش نشده.
خوشحالم. هنوز میشه به آدما امید داشت.
راستی شماها اون بالا از شدت گرما تعطیلین و این پایین توی این زیرزمینهای خنک زندگی با سرعت نورجریان داره.
نمی دونم چرا اینجا اینجوری شده. من برای کامنتهام تایید نذاشتم اما یه عالمه کامنت تایید نشده داشتم.
راستی مامانم روزی هزار بار خدا رو شکر میکنه که موقع اون مرگ مترویی (حالا چه تصادفی بوده باشه و چه خودکشی) من اونجا نبوده ام. میدونه که اشرف که بوده تا دو روز از کار و زندگی افتاده و همش زیر سرم بوده. مامانه دیگه. دلش پرپر میزنه که یه وقت آب توی دل من تکون نخوره. هلاکشم به خدا...روزت مبارک مامان جونمی![]()
روز همه ی مامانا و خانومها مبارک![]()
At morning I do some sewing work for a product shop. Its money is not much. At afternoon I go to metro to sell things. Yesterday I go to wagn. The polices came after me and take my things. Then take a ta'ahod from me that do'nt sell things in metro train again. I go out and buy 10 charge Irancel(mobile) for sell. now I walk with light bag between passengers. I know that the police should do this but I stay to that time they arrest all drug seller,then i go to other work.this was my writting about my job.
مریم منو با چشمای قلمبه از گریه دید و پرسید چته؟ همه چی رو بهش گفتم و گفتم که میخوام دوباره کلاس زبانم رو برم. یه خاک تو سرتِ جانانه بهم گفت که عینِ بی سوادا میگم کلاس زبان.گفت مگه زبونت چی شده؟ گفتم زبان انگلیسی بابا! گفت پس عین آدم بگو کلاس زبان انگلیسی. بعد هم منو با خودش برد آموزشگاهی که خودش هم داره میره. تعیین سطح شدم و کلاسم جمعه هاست. الان سه هفته است که میرم. این جمعه قراره همه راجع به کارهاشون یا درساشون انشا بنویسن. منم اینو نوشتم. نمی دونم اصلاً بدمش به معلممون یا نه. ولی خیلی کلاسش کیف میده. آدم یه احساسای خوبی پیدا میکنه. خانممون هم مهربون و خوشگله. مثل بیشتر خانوم معلمای زبان.
یادش بخیر! توی مدرسه از این انشاهای می خواهید در آینده چه کاره شوید داشتیم و من نوشته بودم مهندس معدن! نمی دونم چه فکری می کردم اون موقع. حالاها چون صبح ها مترو حسابی ماموربازاره به مامانم کمک می کنم که کار از تولیدی گرفته و فقط عصرها میرم مترو.
راستی میشه لطفا برام بنویسین کدوم ایستگاه رو از همه بیشتر دوست دارین و چرا.
روز ِ قبل از سیزده بدر برام خواستگار اومده بود. یه خانمه که مادر پسره بود با خواهرش و خواهر پسره. همچین نیگام می کردن که لجم دراومد. خاله پسره گفت چقدر قیافه شما برام آشناست. دلم هرّری ریخت و فکر کردم لابد توی مترو دیدتم. البته قیافه ام بدون مقنعه خیلی فرق میکنه و اینکه چند وقتی هم هست که ماسک میزنم ولی خب دیگه...
پریروزا دوباره زنگ زدن که داریم میاییم. منم دویدم با لباس رفتم زیر دوش که نبینمشون و مامان بیچاره مجبور شد زنگ بزنه و عذرخواهی کنه که نیان. دلم نمیخواست دوباره زیر ذره بینِ نگاهِ خاله خانمه باشم.
بدتر از همه اینه که میخوام برم کلاس زبان اما...کجا برم که همکلاسی هاش یا حتی خانمهای معلمش یه وقتی منو توی مترو ندیده باشن؟
این بهار نو ز بعد برگ ریز / هست برهان بر وجود رستخیز
این قشنگ ترین عبارتیه که این روزا بالای در ِ بعضی از قطارها نوشته شده. بهارتون شاد.
خیلی وقته از این فضا دور بوده ام. در که باز میشه انگار دارم وارد مدرسه ی قدیمم میشم. دلم می لرزه. دلهره دارم که دوستام رو می بینم یا نه. وارد میشم و هیچ آشنایی نمی بینم. کسی بهم نیگا نمی کنه. جنسی توی دستام ندارم تا توجه بقیه رو جلب کنم. رقیبی ندارم تا زودتر از اون شروع به تبلیغ کنم و مظلومانه بهم نگاه کنه و منم لبخند بزنم و بگم شما حالا بگو بعد من میگم. چقدر فضا عجیب و خالیه.
صحنه خارجی-سعدی-روز آخر اسفندماه
با صاحبکارم تسویه می کنم. برام می نویسه تصفیه حسابِ خانم ... . از نوشته اش خنده روی لبام میاد و از مبلغش لبخند محو میشه. برای نزدیک به دوماه پولی نصف اون چیزی که از دستفروشی نصیبم میشد... لجم دراومده. ازم کمک خواسته بود. مرام گذاشته بودم و حالا این شب عیدی دست خودم توی حنا مونده. میگه اگر قرار بود کارگر ثابتم بشی بیشتر بهت نیدادم ولی تو میگی می خوای بری. راست میگه. میخووام برم. اگر هم قبول کردم به این خاطر بود که روزای آخر سال مترو به اندازه کافی شلوغ هست و دلم نمیخواست دست و ژا گیر بشم. از دوم عید هم با خودم قرا گذاشته ام برگردم توی مترو. پول رو میگیرم و میزنم بیرون.
صحنه خارجی-بازار تجریش-روز آخر اسفندماه
از مترو قیطریه ژیاده میام تا تجریش. کیف میده اینهمه سبزی و زیبایی رو دیدن. درختها شاد و سرحال و زیبان زیر این بارون که زیبایی ها رو صدچندان میکنه. به مامانم قول داده ام براش امسال آجیل و شیرینی آبرومندانه و خوب بگیرم. اینجا همه چی بوی خوب میده. توی بازار راه میرم و بجای دید زدن مغازه ها چشم دوخته ام به قیافه های آدما و از ته دلم برای همشون آرزوی خوشبختی و شادکامی و سالی پربرکت دارم.
صحنه داخلی-کافی نت-روز آخر اسفندماه
از ته دلم برای همتون آرزوی خوشبختی و شادکامی و سالی پربرکت دارم.
خدايا! من همون دختر بچه ي ديروز پريروزي هستم كه سر چارراه گُل مي فروخت. حالا شايد يه كم قد كشيده باشم و به جاي گل فروشي دست فروشي كنم اما خيلي چشم به راهِ يه شاخه گُلِ مهربوني ازت هستم. كمكم كن خداجون لطفاً...
بياييد فقط يه دقيقه فكر كنيم كه سالار شهيدان چرا سالار شهيدان شد و اصلاً فلسفه عاشورا چي هست. اين يه دقيقه به نظرم قدّ يه دهه هيئت رفتن و نوحه خوندن مي ارزه. اجر همتون با امام حسين.
بعد تازه ديروز هم ديدم دو تا آقايي كه عصاي سفيد دستشون بود و يه كيسه ي بزرگ و سنگين، دارن توي حياط مترو ميان كه سوار شن اما بارشون خيلي سنگين بود. هي به اين طرف و اون طرف نيگا كردم و ديدم همه دارن راه خودشون رو بدو بدو ميرن. وسايل و جنسام رو گذاشتم كنار شمشادها و رفتم كمكشون. اول تعارف كردن كه با اصرار من بالاخره يكيشون قبول كرد دوتايي كيسه رو ببريم. اونقدر سخت بود. اينكه من هواسم نبود كه اين بنده خدا نابيناست و هي اون بيچاره به اين طرف و اون طرف مي خورد. به گيت كه رسيديم ازم خواست به دوستش هم كمك كنم. وقتي برگشتم پيش اون بينوا هنوز هم هيشكي كمكش نكرده بود. ازش پرسيدم اينا چي هستن توي كيسه كه گفت كتابهاي مخصوص نابينايان هستش كه دارن براي دوستاشون مي برن. به گيت كه رسيدم آقاي مسئول گفت نميخواد كارت بزني و بيا رد شو كع گفتم وسايل خودم مونده. دويدم اونها رو آوردم و خودم رو به قطار رسوندم.
اين طفلكي هايي كه ويلچر دارن، معلول حركتي هستن يا روشندل، ببينين چي ميكشن موقع سوار شدن به مترو.
*ميخوام از يكي از دوستاي متروييم بخوام كه اون هم بياد و اينجا بنويسه. نظر شما چيه؟
-حالا دختره داراست یا نداره؟
-چه می دونم والّا!
-لابد داراست كه كامپيوتر داره.
-چي شد راستي،مي خواستي براي ماني پلي استيشن خريدي؟
-اصغر ميگه الان موقع مدرسه است و نبايد...
....
اختلاف طبقاتي اينجا هم هست. وقتي راجع به تو حرف مي زنن و تو نمي توني وارد بحثشون بشي. گاهي نشستن و گوش دادن به حرفهاي باري به هر جهت خانمها رو دوست دارم. گاهي هم تنها نشستن روي صندليهاي زرد قسمت خواهرانه ي ايستگاهها رو. گاهي هم بدجور هوس هواي پاييز و بارون و رهايي به سرم مي زنه...
دوست خوبِ قديمي، به خدا كامنتا رو مي خونم. اما اين آقاي كافين نت مترويي انگار شك كرده بهم و مجبورم زودي بيام و برم. وگرنه خيلي دلم مي خواد جواب مهربوني تك تك شما رو بدم.
بچه هایی که کار می کنن خیلی طفلکی هستن..
ممنونم از همه ی دوستایی که بهم رای داده بودن و اونهایی که قسمت نشد توی جشن ببینمشون. آخه اونجور که دوستم تعریف کرد آقای مجری راست میگفته و توی مترو بودم.
تا حالا اينجا تبليغ نكرده ام. تا حالا دستم رو براي كمك خواستن زوركي به طرف كسي دراز نكرده ام حتي اگه خيلي احتياج داشته ام. تا حالا دروغ ننوشته ام، حتي اگر همه ي راست ها رو ننوشته باشم. اگر خدا بخواد و كمك كنه از اين به بعد هم همينجوري ادامه خواهم داد.
ايني هم كه الان مي نويسم رو هم به حسابِ تبليغ نگذاريد. به اين حساب بگذاريد كه يه آدم داره اداي دين ميكنه به يه راهنماي خوبِ زندگيش. چلچراغ توي بي دوست ترين دورانِ زندگيم، دوست ترينم بود. اونوقتايي كه 50تومني هاي به نظر كم ارزش رو ريز ريز جمع مي كردم تا آخر ِ هفته بشه و 250تومن رو بدم و بخرمش. اونوقتايي كه آرزوم بود مثل خيلياي ديگه شنبه خوب شنبه چلچراغ باشه، اما 5شنبه بود كه به زور مي تونستم بخرمش، اونم نه هميشه. اونوقتايي كه با خودم رويا مي بافتم كه يعني الان تو فلان صفحه اش چي نوشته.
بوفِ كور ِ نازنين!من از چلچراغ خيلي چيزا ياد گرفتم. حالا هم به احترام چلچراغ تمام قد مي ايستم؛ ولي بازم ترجيح ميدم يه دختر دستفروش ساده باشم مثلِ بقيه که کسی نمیشناسدش. چه فرقي ميكنه كه اسمم سپيده باشه يا سميه يا سارا؟ منم مثل بقيه دختراي مترو كار مي كنم و برام مهم اينه كه بقيه بدونن ماهايي كه هر روز از كنارشون رد ميشيم ربات نيستيم و آدميم. احساس داريم. گاهي دلمون پر از درده و گاهي هم شاديم. براي زنده بودن و زندگي كردن ارزش قائليم و تلاش مي كنيم.
بعد حالا همينه كه هر وقت اين دستمالها و اسفنجهاي نانوفناوري شده رو مي خوام بفروشم همچين با جون و دل تبليغش رو مي كنم. هر كس هم كه ازم توضيح بخواد بي دريغ همه چيز رو بهش ميگم. اينكه اينها به هيچ ماده اي آغشته نيستن و براي پوست ضرري ندارن و تنها فرقشون توي ساختار مولكوليشونه و از اين حرفا.
كاش ميشد وسط قطار داد بزنم:كي مي دونه دلم برات يه نانو ذره شده يعني چي؟!؟
يه خانمه )آخه بهش خانم هم نميشه گفت) هر شب هر شب پا ميشه مياد با بچه اش توي واگنها براي تكدّي. تا اينجاش هم حتي كه قابل قبول نيست قبول، اما اينكه اين بچه تمام تنش سوخته باشه و به طرز وحشتناكي بدنش در حال گوشت اضافه آوردن باشه و تازه همون خانم! بچه رو روي زمين رها كنه كه هزارتا ميكروب وارد بدنش بشه...ديگه طاقت نياوردم و ديشب حسابي بهش توپيدم. بهم گفت "مگه جاي تو رو تنگ كردم" كه شانس آورد زري جلوم رو گرفت. راستش من اصلاً آدم ِ دعوايي نيستم اما در حاليكه دارم از ازبچه ي معصوم و بي دفاع ِ اون صحبت ميكنم، كار خودش رو با من مقايسه ميكنه كه حاضرم سرم بره اما دستم جلوي كسي دراز نشه. نميگم من آدم خوبي هستم و ايشون بد. شايد خيلي وقتا من هم در مواردي توي واگن و بيرون از واگن باعث آزار ديگران شده باشم اما حداقل اينه كه تمام تلاشم رو مي كنم كه اين آزارها رو به حداقل برسونم؛ توي ساعتهاي شلوغ نميام، بلند بلند تبليغ نمي كنم، بسته هام رو بع اين و اون نمي زنم...تمام تلاشم رو ميكنم تا شعورم رو نشون بدم. اما اينكه هر شب درست وقتي كه همه خسته هستن و ميخوان با اعصابِ راحت برن منزل ، اين بچه توي واگنها مي چرخه و حال بقيه رو بد ميكنه و به هزارتا چرك و كثيفي خودش رو مي ماله ديكه حسابي لجم در مياد.
بعد از صحبتهاي من چندين نفر از خانمهاي مسافر هم اعتراض كردن به اين خانم! يه دختر خانمي گفت كه شايد احتياج داره اما در جوابش خانمي گفت كه خودش پزشك هستش و بهش پيشنهاد درمان مجاني ِ بچه اش رو داده كه ظاهراً خانمه! يه طوري جيم شده. اينجا بود كه بازم خانمه از قطار پياده شد. خانم دكتره گفت: معلوم نيست اين بچه چطوري سوخته و شايد اصلاً از ترسش هستش كه داره فرار مي كنه.
كاش ناراحتتون نكرده باشم.بيشتر دلم ميخواد راجع به اين موضوع فكر كنيد و نظراتتون رو بدونم.همش به اين فكرم كه چرا براي اين بچه و مشابه هاي اين بچه كسي به فكر نيست. حتي بچه هاي دستفروش مترو كه خيلياشون دوستامن و شريك لحظه هاي غم و شاديشونم. كاش كسي به فكر باشه...

