گنجشکی کوچک که به جرعه آبی خوشنودم
و به ریزه نانی راضی
احساس خوشبختی ابدی با من است
پرواز،
رازی است که در من نخواهد مرد
دنیا بالهای من است
کتابِ "تو عاشق می شوی من عاشق تر"از "رویا مصطفی زاده" رو چند روز پیش یه خانمی بهم پیشنهاد داد تا توی مترو بفروشم و با خودم فکر کردم که چه کاری بهتر از این. اما شرط کردم که اول باید بخونمش. راستش چند تا شعر خوب داره اما هنوز مرددم. نظر شما چیه؟ به نظرم کتابفروشی واقعا کار خوبی هستش. اصلا دلم میخواد یه روزی یه غرفه کتابفروشی بزنم.
این هم پشتِ جلد کتاب نوشته:
وقتی که بیایی
پیراهن گل داری می پوشم
که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد
به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا
فارغ از تصمیم کبری
فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....
راستی من همش داشتم از فضولی می مردم که ایا این مجموعه شهر مال خود خانومس یا نه. پرسیدم ولی جواب نداد![]()
خانم مسافر: خانم! میشه امتحان کنم.
اینجانب: بله حتماً....خوبه؟
خانم مسافر: واااای! چه خوب! عین ِ برقِ ناخن می مونه. میشه به جای برق لب هم استفاده کرد؟
اینجانب: ![]()
پی نوشت: ولی از من به شما نصیحت، این پولیش ها رو زیاد استفاده نکنید. ناخناتون پوست پوست میشه. از من گفتن!
تهِ اون راهروی بلندِ متروی هفت تیر، وقتی ساعت"21 '۲۱:۲۱ است، لبخند خستگیم رو از خلوتی ِ مترو و این پیله ی تنهایی م به لب میارم. به از صبح تا شبم فکر می کنم که از نا امیدی محض ِ صبحگاهی به امید و رضای شبانگاهی رسیدم. خدایا خیلی بزرگی.....
