یادداشتهای دختر گُلفروش مترو
من همون دختر دستفروش مترو هستم که حالا توی یه دکّه کوچولو توی یکی از ایستگاهها گُل میفروشم.
گُل همان پنج روز و شش بوده...
سه شنبه ششم دی 1390 14:46
- کی گُل می خره این روزا؟
- هیشکی...این محرم و صفر است که گُل فرشی ها را ویران کرده است!
- چرا نمیای تو قطار پس؟
- دیگه روم نمیشه. دیگه ازم بر نمیاد. من عسل خورده ام انگار. نمیتونم به آب قندِ بی مزه دلخوش بشم.
- حالا میخوای چیکار کنی؟
- میشینم و دست به دعا میشم تا نوزادی بدنیا بیاد توی بیمارستان همین نزدیکییای مترو؛ تولد خانومای مامورای قطار باشه؛ پسرا با نامزداشون توی مترو قطار بذارن و دیر برسن به قرارهاشون و مجبور به عذرخواهی بشن، پیرمردا یاد جوونیشون کنن و دلشون هوای نرگس شیراز کنه... آدمها می تونن بهونه زیادی برای گُل خریدن داشته باشن. اصلن خود تو! نمیخوای بعنوان جایزه یک روز کار سخت برای خودت گُل بخری؟
نوشته شده توسط دختر دستفروش مترو
| لینک ثابت |
