<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت‌های دختر گُل‌فروش مترو</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com</link>
<description> من همون دختر دست‌فروش مترو هستم که حالا توی یه دکّه کوچولو توی یکی از ایستگاهها گُل می‌فروشم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 11:26:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سد میکشم رو وبلاگ</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>رمز عبور وبلاگم گم شده بود؛ مثل خودم که توی هیاهوی روزهای زندگی گم شده ام. هیچ راهی برای عبوز از سد رمز عبور نداشتم. حتی نمی تونستم برای خودم کامنت بگذارم. روزهای بدی بود. فکر می کردم چه راحت یکی توی این دنیای مجازی می تونه نباشه. به سادگیِ نداشتنِ رمز عبور. حالا که اینجام و به روزهای پشتِ در موندنم فکر می کنم، می بینم شاید اصلاً لازم نبوده که باشم. من این خونه مجازی رو دارم اما هیچ خونه واقعی نیست که مالِ من باشه. هیچ آدم واقعی نیست که به من فکر کنه و دوستم داشته باشه. برای کسی مهم نیست اگر اینجا داد بزنم و بگم: میخوام بمیــــــــــــــــــــــرم. کامنتها هم که یا میان میگن: نه نمیر، زندگی قشنگه که آدم از خوندنشون بیشتر غمش میگیره که یه عده ای هستن که زندگی رو روشن و خوب میبینن پس من چی؟ یا هم که میان مینویسن تو دستفروش و گلفروش واقعی نیستی و داری از این راه ترحم جمع می کنی و پول در میاری و این جور حرفا که خوب بگن دیگه! چیکار کنم؟! یه عده ی معدودی هم میان و راحت ترین و به صرفه ترین راههای خلاص شدن از شر زندگی رو ارائه میدن که از همین راه دور بر دستانشون که داره روی کیبورد مینویسه بوسه می زنم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر بد نوشتم که می تونید آرزو کنید باز هم پسوردم رو فراموش کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 11:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گُل همان پنج روز و شش بوده...</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>- کی گُل می خره این روزا؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هیشکی...این محرم و صفر است که گُل فرشی ها را ویران کرده است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا نمیای تو قطار پس؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دیگه روم نمیشه. دیگه ازم بر نمیاد. من عسل خورده ام انگار. نمیتونم به آب قندِ بی مزه دلخوش بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- حالا میخوای چیکار کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- میشینم و دست به دعا میشم تا نوزادی بدنیا بیاد توی بیمارستان همین نزدیکییای مترو؛ تولد خانومای مامورای قطار باشه؛ پسرا با نامزداشون توی مترو قطار بذارن و دیر برسن به قرارهاشون و مجبور به عذرخواهی بشن، پیرمردا یاد جوونیشون کنن و دلشون هوای نرگس شیراز کنه... آدمها می تونن بهونه زیادی برای گُل خریدن داشته باشن. اصلن خود تو! نمیخوای بعنوان جایزه یک روز کار سخت برای خودت گُل بخری؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 14:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>امروز یه پنجشنبه است. مثل همه ی پنجشنبه های دیگه. اما من خیلی دلم برای بابام تنگ شده. دوست دارم کوچولو باشم. بغلم کنه. دستش رو که زخمی شده بوس کنم. بگم بابایی من تا آخر عمرم پیشت می مونم. بگم بابایی بذار بزرگ شم همه چی رو درست می کنم. بگم ببابای من قوی ترین بابای دنیاست. بابای من بهترین بابای دنیاست. بگم عاشق بوی تن بابامم. عاشق صدای بابامم. عاشق بودن بابامم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابایی...دلم تنگ شده برات................................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2011 13:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من تا حالا با هیچ مجله ای مصاحبه نکرده ام...</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>
نتایج فراگیر اومد و من قبول ... شدم یا نشدم؟ مهندسی مدیریت اجرایی؟ من؟ دوباره دانشگاه؟ دوباره بوی ماه مهر؟ خوشحالم؟ نمیدونم. یه کم شوکه ام. یه کمم استرس دارم... خدا رو شکر میکنم البته. خیلی بهم لطف کرد. دوست داشتم شیرینی این خبر رو با دوستای اینجام شریک بشم.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 24 Aug 2011 08:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیب زمینی!!!</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;em&gt;معصومه آباد، عضو شورای شهر تهران، با اشاره به دستفروشان مترو تهران گفت: ‌این دستفروشان
 تنها سیب زمینی و پیاز نمی‌فروشند و همه چیز توسط این افراد وارد مترو 
می‌شود. به گفته آباد، وجود این دستفروشان سبب درگیری و زد و خورد 
در فضای واگنها می‌شود و پدیده دستفروشی یک آسیب بزرگ اخلاقی، اقتصادی و
 زمینه ساز توسعه خشونت شهری است.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خوش به حالِ شما خانم نماینده! خوش به حالتون که تا حالا مجبور نبودین برای خریدن یک کیلو سیب زمینی واسه شام بچه تون، چهار تا دستمالل کاغذی بگیرین دستتون و بفروشین. شما که حتی نمی تونین تصورش رو هم بکنید که مادری به خاطر اینکه بچه اش کفش نداره و خودش پول، قابلمه ی آشپزخونه اش رو ببره سمساری و بفروشه. دختری که شهریه ی دانشگاهش رو با هزار امید و آرزو از راه دستفروشی توی محیط امنِ مترو در میاره تا بعداً با مدرکِ دانشگاهیش باز هم بیکار باشه. دخترکانی که آخرین امید مادرانِ بیوه شون هستن. این شهر زیرزمینی پر شده از کسانی که آسمون ندارن بالای سرشون و آفتاب رو گُم کردن. قبول دارم که تشخیص سره از ناسره در جمع دستفروشهای مترو کار ِ ساده ای نیست، حتی برای خودِ ما. اما اینم می دونم که &lt;strong&gt;اشتغال زایی&lt;/strong&gt;  وظیفه ی کسانی مثل شماست، که به راحتیِ آب خوردن صحبت می کنید و نظریه ارائه میدید؛ مرد عمل کجاست؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Jul 2011 11:56:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این پژمردگی ما را غمی نیست...</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روز پیش نسرین دیگه جواب سلامم رو هم نداد. فک میکنه خودمو میگیرم و اونم متقابل عمل می کنه. اونقدر غصه دارم کرده این کارش که نگو. دلم میخواد توی واگن که وارد میشم دوستام بهم لبخند بزنن اما یا خسته ان یا
 ازم دلخور. اون روز با طعنه به یه دوستِ دیگه مون گفت: خوبه که آدم یادش نره چی بوده و کی بوده و حالا به کجا رسیده. مگه من به جایی رسیده ام اصلاً؟ یه اتاقک کوچیک که فقط دلِ صاحبش دریایی بوده و سپرده اش به من. مگه مردم چقدر گل میخرن؟ صاحب کارم یه روزی بهم گفت اگه کاردستی هم انجام میدی بیار بذار برای فروش. کاردستی! ببه بافتنی هام و گلدوزی هام و خیاطی هام بگم کاردستی؟ یاد اریگامی هایی که توی مدرسه بعنوان کاردستی درست میکردیم افتادم. حالا با کاغذ و چسب و روبان یه چیزایی میسازم که دکّه ی این بنده خدا همش ضرر نباشه. دلم میخواد برای نسرین هم درست کنم تا باهام آشتی کنه. قهر خوب نیست، آدمو دلتنگ تر میکنه. راستی یه کم که بیکار باشم پروین اعتصامی می خونم. این شعرش رو تقریباً حفظ شده ام بس که خونده ام . خیلی قشنگه شعرهای این بانو.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;سحرگه غنچه ای در طرف گلزار / ز نخوت بر گُلی خندید بسیار&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;که ای پژمرده روز کامرانی است/ بهار و باغ را فصل جوانی است&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;نشاید در چمن دلتنگ بودن/ بدین رنگ و صفا بی رنگ بودن...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;اگر ما هر دو را یک باغبان کِشت/ چرا گشتیم ما زیبا شما زشت؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;بیفرزو از فروغ خود چمن را/ مکاه ای دوست قدر خویشتن را&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;بگفتا هیچ گُل در طرف بستان/ نماند جاودان شاداب و خندان&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مرا هم بود روزی رنگ و بوئی/ صفایی جلوه ای پاکیزه روئی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;سپهر این باغ بس کرده است یغما/ من امروزم بدین خواری تو فردا...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مزن بیهوده چندین طعنه ما را/ ببند ار زیرکی دستِ قضا را&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;چو خواهد چرخ یغماگر زبونت/ کند باد حوادث واژگونت...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;از این پژمردگی ما را غمی نیست/ که گُل را زندگانی جز دمی نیست.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Jul 2011 19:34:35 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایشگاه کتاب</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>
نه که کارم رو ول کرده باشم، نه! فقط در حد همین چند روز که نمایشگاه هست، منم توسط یکی از آشناهامون اومدم نمایشگاه. با کتابا بودن خوبه اما از اون بهتر اینه که حقوقی که این چند روز میگیرم اندازه حقوق یک ماهمه. تا امروز که هیچ اتفاق جذابی توی غرفه ما نبوده جز اینکه امروز ساعت 12 میریم و بازدیدکنندگان یک میان. کلی هم گل بردم توی غرفه مون که مثلا خوشگل بشه. ولی کتابفروشی واقعا سخته. 
</description>
<pubDate>Sat, 07 May 2011 09:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغییر کاربری!</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>دوست دارم اینجا رو. عطر گلها مستم میکنه. مردم موقع خرید کردن لبخند میزنن بهم. اینجا آدمهای عاشق و مهربون گُل میخرن. مثل جلوی بیمارستانها نیست که آدما نگرانن و گُل رو برای مریض میخرن و هی سر قیمت چونه میزنن و دواشون میشه. اینجا پسره شاخه رُز رو با لبخند ازم میگیره و وقتی دست دختره میده و چشای دختره برق میزنه... اینجا خانمه گلدون کوچولو رو چنان با عشق نیگا میکنه که شادی زیر پوستت میدوه. دیگه از بوی عرق و بداخلاقی مسافرا خبری نیست و کسی تو رو مزاحم نمیدوونه. اینجا شادم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته که مجبورم به خاطر حساسیت بهاری صُب به صُب آنتی هیستامین بخورم و یه کم گیج بزنم اما بازم می ارزه!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 04 Apr 2011 12:03:07 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادم نیست؛ یادم باشد!</title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>
یادم نیست چه ایستگاهی سوار شدم. یادمه خیلی خسته بودم و تو مترو جای سوزن انداختن نبود. یادمه یهو یه جای خالی دیدم که کسی ننشسته بود. یادمه احساس میکردم بجای اینکه به سمت صندلی راه برم از خستگی داشتم مثل آب جاری میشدم. نشستم. یادمه دیدم خانمهای کناری تا چند تا صندلی دور و بر با دست و دستمال و روسری بینی هاشون رو گرفته بودن. خانم کناریم رو نیگا کردم. یادمه دستاش پوست پوست بود و عجیب بوی وایتکس میداد. یادمه بهش گفتم دونات میخوری؟ یادمه سر درد دلش باز شد: ساعت هشته و تازه دارم میرم خونه ام تو ورامین/ از صبح سر پام و خانمه پونزده تومن داده و میگه ندارم بیشتر بدم/ نمیذاره زودتر بیام/ برای دخترش سرویس اتاق خواب خرید امروز سه میلیون/ تا برسم پسرم خوابه و منو نمی بینه/.... تنم خسته بود، قلبم خسته تر شد!&lt;br /&gt;کارم چی شد؟ هیچی! تا من باشم و یادم باشه دور آگهی های ظاهر آراسته و روابط عمومی عالی رو خط بکشم!&lt;br /&gt;




</description>
<pubDate>Thu, 03 Mar 2011 10:10:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>ساعت یازده یه مصاحبه کار دارم. خیلی هیجانزده ام و چون زود رسیده ام مجبورم یه جوری وقت بگذرونم. یه کاره توی یکی از ایستگاههاو. برای فروش اینترنت و این چیزا. حالا دقیق نمی دونم. باید برم راجع بهش صحبت کنم. کارش نصفه روزه. شاید بازم بتونم توی قطار باشم و فروش داشته باشم. مامانم ولی رازی نیست. میگه توی واگن که هستی اقلن با مردا سر و کار نداری اما وقتی توی ایستگاه باشی معلوم نیست کیا میان و میرن. مامانه دیگه. مامانا همیشه نگرانن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;برام دعا کنین...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 09:50:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>dastforoshemetro</dc:creator>
<guid>http://dastforoshemetro.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

